مسافرت ما خلاصه طور D:

روز اول توی جاده گذشت اونم چه جاده ای...

حیران بی تقصیر

دقیقا زمانی رسیدیم به خانه خاله که بعد از بغل و روبوسی با خاله و شوهر خاله و پسر خاله بلافاصله بعد از روشن کردن تلوزیون سوت شروع بازی پرسپولیس زده شدآرام

استرس تا گل اول پرسپولیس :)

بعد اون دیگه خنده به تمارض های طارمی و دریبل های احمدزاده و ...

تا پرسپولیس گل خورد متعجب

ولی خب اعتماد به برانکو و پنالتیزبان درازی

بعدشم برد پرسپولیس *_*

جا داره بگم الهلال رو هم میبریم... :)

روز دوم دیگه شروع کردم به گشتن دهات...

تقریبا یه برنامه 2 یا 3 ساعته که هر سری انجام میدم :)

میشه سلام علیک با اهل ده و بازی با گاو و گوسفند و سگ و ... که اکثرا به خوشی تموم میشد :|

اینسری یه سگ -----(از دادن فوش معضوریم(معظور، معذور، معزور)) عین گاو زل زد تو چشمای بنده حقیر :|

عوضی کارشم بلد بود یه پخ کرد منم د بدوووووووووووگریه

من بدو سگ بدو :|

البته بگم سگه یه ذره خپلی بود جون نداشت بدوئه

آخرش دیدم یه مرده با چوب داره میادو به خیر گذشت :|

رسما صد تارو پر کرده بودم -__________________-

شبو تو همون دهات خوابیدیم صبح رفتیم اردبیل :)

صب رو هم 2-3 ظهر فرض کنید ;)

دیگه ناهار و یه چرت کوچیک بعدشم بازم گشت و گذار :)))))

صبح زود عموم اینا هم رسیدن پاشدیم و تا ساعت ها مث زامبی به هم نگاه میکردیم P:

بعد دیگه مامان و زن عموم و دختر عمو رفتن آرایشگاه و منم نشستم تو خونه و با خودم ور رفتم -_-

بعد دیگه از ساعت 11 با دیر شد دیر شد های پدر شروع کردیم تااااااااا ساعت 2 که راه افتادیم...

تا پارس آباد فقط ما بودیم و عموم اینا ینی رسما جاده مارو سایید :|

رسیدیم اونجا و دوباره زنا همه اتاقارو پر کردن ما هم نشستیم این وسط هال هی بزرگترا خاطره میگفتن ما میخندیدیم...

بابام چه آدمی بوده ها پدر منو در آورده :|

بعد آقا راه افتادیم رفتیم طرف تالار...

عروسی ساعت هشت بود...

فقط ما بودیم...

هیچ مهمونی نبود اونجا...

ساعت نه و نیم اومدن بقیه...

بعد فرض کن این پسر عموی من 3 تا عمو داره 6 تا عمه فقط خونواده ما با عمویی که یذره از بابام بزرگتره رفته بودیم...

بد جور جای عموم اومد بهم :(((

برای اولین بارگریه

برادر دوماد هم پاش از زانو خورد شده بود نیومده بود -_-

کل فامیل دوماد 14 نفر بودن -_-

ولی خب نمیزاریم داماد ناراحت بشه که :)

خودمون ترکوندیم...

آخر مجلس منو خواهرزاده پسر عموم رفتیم زنونه کمر عروسو بستیم اونجا شاباشمونم گرفتیم :)

هار هار *_*

آقا نمیدونم چه رسمیه دست دخترای مجرد یه رمان قرمز میبندن که هیچ کسی نبود من روش غیرت داشته باشم ناراحت بشم :|

ولی یه رسم بدتر 2 تا پسر از خونواده عروس و 2 تا پسر از خونواده داماد رو هم دستشونو رمان قرمز میبندن که مثلا اهداف بعدی اینان -_-

رفته بودیم بالا کمر عروسو ببندیم اومدن دست منو ببندن گفتم ببندیدا ولی من حالا حالا ها خر نمیشم...

سالن رفت رو هوا :|

بعد که دیگه همراهی ماشین عروسسسسسسسسسسسس و عشق و حالللللل

بابام و داماد انداخته بودن جلو...

منو بابام و مامانمو دختر عمومو دخترِدختر عموم توی یه ماشین بودیم

اونور هم عروس و داماد و شوهر دختر عموی ما به عنوان راننده توی اون یکی ماشین *_*

3 بار پارس آبادو دور زدیم بعد صدای باند ماشینو تا 110 زیاد کرده بودم :|

کلا تا 130 میره...

باند داشت جر میخوردخنده

بعد وسط خیابون زدیم بغلو بزن برقص :))))))

مگه میشه جلوی آهنگ ترکی مقاومت کرد؟

نچ نمیشه :)

اون فیلمی که توی 2 تا پست قبلی گذاشتم نشون میده که نچ نمیشه...

پس دیگه بزن و بکوب و این حرفا ساعت 1.5 رسیدیم خونه :|

تا ساعت 3 هم اونجا بزن و بکوب بود :)

بعد ساعت 4 گرفتیم همونجا خوابیدیم تاااااااااااااااااااااا 2 ساعت بعدش

عروس و داماد رو بلند کردیم بردیم برامون صبحونه بگیرن :)))))))

بلند شدیم رفتیم گرفتن اومدیم خوردیمو دیگه خداحافظیییییییییییی :)

راه افتادیم طرف اردبیل تقریبا 220 کیلومتر فاصله اس

باورتون میشه بگم کل راهو داشتیم میرقصیدم؟ :|

نه فقط من هر 3 تا ماشین ینی خونواده ما و عموم و دختر عمو(خواهر داماد) +_+

راه 2 ساعته رو 4 ساعته رفتیم بعد دیدیم بیکاریم رفتیم تبریز :)

دوباره تا اونجا هم بزن و بکوب :)

ینی انگار عقده های این چن ماه خرخونی رو خالی میکردیم...

من که سگ میزدم +_+

دخترِدختر عموم هم کنکور و داداشش هم مسابقه کشتی داشت و تمرین میکردن :))))

بعد دوباره پاشدیم از تبریز رفتیم مشگین شهر بعدش هم سرعین...

تقریبا ساعت 3 صبح بود رسیدیم سرعین تا ساعت 9 اونجا بودیم...

بعد با عموم آسمونو بهم نشون میدادیم یه مشت آدم مچل میشدن ما چیو داریم میبینیم تو آسمون...

یه دختره به دختر عموم گفت دارید چیو میبینید گفت آسمونو

دختره پرسید چرا؟

گفت چون شمارو سر کار بزاریم :)))))))))))))))))))))))))))))))

خلاصه که ساعت 6 رسیدیم خونه و...

۶ لایک :)
چه قددددر شیرین بود
چهههه قددددر لبخند زدم
فقط اونجاش که دوساعته رسیدی و هی میرقصیدین:-D
یا حتی اونجاش که میخواسن از این گیمیبل قرمزا به دستت ببندن

به بههه^___^ کلی حس خوب:))

خیلیی :)

خدارو شکر :))))
کتف درد گرفتیم بابا D:
D:

ف.

خوش باشیییییید همیشهههههه:)

مرسی عزیز :)

ایشالا همیشه به سفر و عروسی :)

مرسی واران خانوم :)

محسن رحمانی ۲۹ شهریور ۹۶ , ۰۹:۳۷
:)

:)

 عهههه ینی همه ترکا ازین رسماااا دارنننن!!!!!! چ جالبه اونجا فقط کمره عروسو داداشه داماد میبنده دست مست نمیبندن:/ منم یه پست اینشکلی خیلی وقته دارم مینویسم تموم نشده هنوز😂ولی چقد خوبه همرو رفتین گشتین ما باید دوروز قبلش برنامه ریزی کنیم و فلااان بعد بریم ....انقد دوس دارم بزرگ شدم برم کلللل آذربایجان غربی و شرقی اینارو بگردم مخصوصا تبریز و خلاصه که همیشه به خوشی باشی رفیق:)

ترک ترکه دیگه رسماشون یکیه تقریبا :)

کمر عروسو باید داداش داماد میبست ولی اونم آتش نشانه بعد اون بد بخت چند روز پیش تیر آهن افتاد زانوش خورد شد نیومد عروسی :|
این شدش که هیچکسی نبود جز منو خواهر زاده داماد که با هم رفتیم :)
ولی اون دست مسته منجر به یه سری دعوا ها داشت میشد :))))))))))))))))))))
فقط باکو *_*

یه سوال 
کمر عروس ببندیم یعنی چی؟:)
وای که چه قدر عروسیاتون باحاله:)خوشمان امد:)

بفرمایید :)

میگن پشت عروس گرم میشه :))))
خعععععععععععععلی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
:)طراح قالب : داداش عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان