ای عمو عبدالله م من یادگار مجتبی م/گشته ام حاجت روا....ای عمو باشد قرار ما به روی نیزه ها/گشته ام حاجت روا

امشب امشب امشب...

امان از امشب...

شبی نیست که نره طرف حضرت زینب...

ولی شبی نیست که بخواد اینجوری بره طرف امام حسن و کوچه های بنی هاشم...

امشب روضه سنگین بود...

عاطفی و احساسی و عاشقانه...

اما مشکل از کجا شروع شد؟

از بعد هیئت...

وقتی شامو خوردیم دختر مسئولمون اومد...

-بابا بابا

+جان دل بابا

-میای پایین مامان تارت داله

+چی شده؟

-ندُفت بابا

+باشه دخترم

پاشد رفت پایین و زهرا رو صدا کردم بیاد پیشمون :)

خیلی دوسش دارم این کوچولو رو :)))))

اولش ناز داشت ولی خب دیگه بالاخره اومد *_*

بعد یهو مسئولمون اومد گفت حاجی بیاید بریم پایین خانوما کار دارن...

رفتن ما هم تو راه پله نشسته بودیم...

یهویی از پایین صدا میومد:

-حاج آقا چرا اینقدر سنگین میخونید؟

+بچه ها زنده ان تحویل بدین؟

*مگه قرار نشد آروم بخ...

بد بخت مونده بود آواره...

مهر مادریه ها میدونم ولی نباید بزنه جمعو بترکونه...

آدم سر امامش جونشم میده این چیزی نیست که...

ولی اینجوری نباید جلو هیئتو بگیرن خدا خودش کمک کنه...

۲ لایک :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
:)طراح قالب : داداش عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان