خواب بارونی...

سر زنگ سوم و چهارممون داشت بارون می اومد که سوم مشاوره داشتیم چهارم حسابان که جفتشم نمی‌رم سر کلاس...

از ریاضی هم خسته بودم...

اومدم حیاط زیر بارون وای نمی‌دونید چه حالی داد

بعدشم از نمازخونه(کلیدش دست خودمه) یه موکت آوردم انداختم گوشه حیاط روی سکویی که میشینیم...

روش دراز کشیدم و خوابن برد...

بهترین لحظه هایی بود که میدونستم توی مدرسه داشته باشم...😍

۰ لایک :)
یعنی مدرسه نزد دنبالت

نه باو اجازه داشتم D:

داداش تا خونه دویدی یا باخیز اومدی؟

ینی چی؟؟؟؟

قدم قدم :)

:)خخخخ...
شاد باشید همیشههههه:)

D:

همچنین :)

وااا چ راحت کلاسارو میپیچونی دلاور

اجازشو دارم :)

مدرسه غیر ازهمین لحظات طلایی فایده ی دیگه ای نداره:)

اصلا و ابدا نداره...

موفق باااااشی:)

کاری داشتی؟

قانع شدم قشنگ:-D
ریاضی بودی محمد؟

D:

اوهوم :)

مدرسه یا دیزی لند؟ مسعله این است:-D 

طویله😂😂😂

اصلا هیچ چیزی بیشتر از خواب تو مدرسه کیف نمیده 
به به واقعا به به
تو کلاس بود بیشتر کیف میداد😄😄

تو حیاط و زیر بارون😍

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
:)طراح قالب : داداش عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان