اخرین ازمون قلمچی...
نه به خاطر قلمچی بودنشان نه
واسه اینکه بوی آخر سال میده ترس داره
بوی اینو میده که لحظه گرفتن کارنامه میفهمی جزء ورودی های حلی ۵ هستی یا نه
بوی کنکور میده
کلا یه بوی گندی میده که نگید و نپرسید
نه به خاطر قلمچی بودنشان نه
واسه اینکه بوی آخر سال میده ترس داره
بوی اینو میده که لحظه گرفتن کارنامه میفهمی جزء ورودی های حلی ۵ هستی یا نه
بوی کنکور میده
کلا یه بوی گندی میده که نگید و نپرسید
جمعه مسابقات والیبال بین سمپادیه
خیر سرم مراقب بودم امسال اوکی شم بترکونیم قهرمانی مثل سال پیش نپره که مچ ترکید
بازم مچ راستم -_-
دست تخصصی -_-
جریانشم اینجوری بود که پدر اومد چرخ گوشت رو از انباری کاذب بده از دستش ول شد داشت میافتاد رو پام گرفتمش به دستم فشار اومد اینم پوکید :/
قرارمون این نبودشا خدا :/
ما یه مسئله ای داریم توی مدرسمون به اسم موساد
خیلی چیز شگفتیه این موساد
حالا تعریف این که موساد چیست؟
موساد اکیپی ست از افراد پاچه خوار و (بووووووووق) که انتن های کلاسن و هیچکدوم همدیگرو نمیشناسن ما هم اونا و نمیشناسیم و توسط افراد ناشناسی به طور مستقیم و غیر مستقیم اداره میشن
این مبحث موساد به صورت دوره ایه ینی نم نمک قاطی میشی و نم نمک هم طرد میشی :)
اگه فقط و فقط اندازه این٬۰٬ صفر انسان بفهمه در خطره قشنگ معلوم میشه چه افرادی اکیپ موساد رو تشکیل میدن
امروز توی مدرسه ما یه اتفاق جالب افتاد
ناظم نیومده بود همه همدیگرو خیس آب میکردیم، ینی مطمئن باشید اگر کسی با اب میمرد ما ۱۲۰ تا جنازه داشتیم
مشاور می اومد سر کلاس و یه سریا رو میریخت بیرون
پیوند استدلال میآید و تو محکوم بودی به اب بازی
حال ۲ راه داری
یا دکمه خدافظی از مدرسه رو بزنی
یا اونی که تورو خیس کرده رو لو بدی و صرفا دعوت به اولیا بگیری...
خب جفتشم منطقا به ضرر ما بود
پس وایسادیم
دونه دونه لو میرفتیم و موساد هارو میشناختیم
اونایی که که مجبور شدن رو هم میشناختیم
ولی خب اینجوری ریشه ما محکم تر رفت توی خاک برای مقابله با موساد هامون :))))
از فردا زنگ اول شروع میشه این جنگ نفسگیر :)
اصلا نمیخوام بحث چقد خوبه چقد بده چقد اله چقد بله و این حرفا
فقط میخوام بگم خسته نباشی عشق من :))))
این کار نتیجه ۱۷ سال علاقه و تمرین و کمتر از ۱ سال عزم جدی و تلاش برای پخش ترک بود
ایشالا یه کم بیشتر تلاش کنی و بترکونی عزیز دل :)
+دانلود
پ.ن: عجب کاور قشنگی، دم طراح و ایده پردازش 😍😉
همونجوری که صب گفتم رفتیم نمایشگاه
اول بگم جاتون خالی کلی چسبید
بعد شروع کنم به نوشتم :»
از در خونه رفتم بیرون آب ریخت کفشم خیس شد :/ دوباره رفتیم کفش مفش عوض کردیم ورفتیم
رفتم پوریا و امیرحسین رو برداشتم و رسیدیم مصلی آقامون
یه ذره نشستیم تا لشکر صاحب الزمان (محیا، جغجغه، تمنا، خاله محیا و یکی از رفیقای بازم محیا بیان.. )
اومدن دیگه واقعا جاتون خالی اولش تا یخ یک وا شد یکم طول کشید ولی بعدش دیگه همه پایه
همه عااااا
بعد ویران کردیم اونجا از ایستگاه گیری و سر کار گذاری و جنگ و دعوای خودمون خنده ها خرید ها حتی گیر دادن گشت و فرار و اینا بگیرییییییید عاقااااا هر غلطی که فکرشو بکنید
این جغجغه خانوم میخواست عکس بندازه و کرم من گل کرده بود :))))
هی دست مو میگرفتم جلوش یه حاجی اومد رد شه
امیرحسین: حاج اقا چقد قشنگه
من: حاجی این داره عکس میندازه بیا باهاش عکس بنداز
حاج عاقا در حال درست کردن قلب و غنچه کردن لبا داشت میرفت که متاسفانه ندید در بسته است 😂😂😂
یه حاج آقای دیگه پیدا کردیم
امیر حسین: حاج اقا مسئلتن
حاجی: بفرما گل پسر
من: معلومه حاجی پایه س
حاجی: بعله بعله حالا بفرما پسرم
امیر حسین: حاج اقا الان اگه یه پسر و یه دختر با هم برن بیرون اشکالی دارع؟
[حاجی یه نیگا به اکیپ کرد]
حاجی: عزیزم شما عشق و حالتو بکن
من: ماشاالله حاجیییییییییی
حاجی: فقط سعی کنید صیغه کنید بهتره
من: حاجی یه درصد فکر کن بابای طرف بزارن (جغجغه پیشم بود)
حاجی: الان طرف ایشونه؟
من: حاجی این عشق من(اشاره به امیر حسین) اینجاست نباید این حرفارو بزنی که...
خوشت میاد جلوی زنت بپرسم زن نمیگیری؟
[قهقهه حضار]
حاجی: اگر دختر عاقل و رشید باشه اجازه پدر هم نمیخواد
من: ایول حاجی...اونجا رو نیگا ۳تا رشید دارن میان
[امیر حسین منهدم شد]
حاجی چنتا شوکولات داد جغجغه نگرفت بعد نصف کردم نصفشو دادم بهش یهو همراه حاجی گفت این دیگه حروم میشه ها کار از بی حسی میگذره
من: چرا مومن؟ :/
اون: خودم دیدم گاز زدی
من: میخوای شما بخور؟
اون: نه ممنون -_-
من: حاجی مرجع میشی؟ :/
-چرا؟
+هم صیغه رو حلال کردی هم دوست دختر/پسر داشتنو
یه جورایی میخوام مثل رضا مارمولک بهت ایمان بیارم...
-😂😂😂😂
شمارش رو گرفتم
+حاجی تلگرامم داری؟
-چرا نداشته باشم؟
+بیخیال حاجی پس چجوری میری توش؟!
-میرم دیگه
امیر حسین: حاجی vpn بازه باوووو
+دیگه وقتشه ایمان بیاریم بهش😂😂😂
-ما جذب حداکثری میکنیم
+به شخصه دفع ۱۰۰ درصدی میکنم
:/
دیدم بچه ها منتظرن
+باشه حاجی خدافظ
-یا علی
+حاجی گوش به زنگ باش خبر دادم زود بیا صیغه رو جاری کن😂
-چشم چشم
قشنگ داریم یه گله میریم و تازه ۳-۴ تا گله هم خودشون دارن میان و میشناسیم همو :/
فقط امیدواریم مثل شهر آفتاب اوکی باشه و زرت و زرت گیر نده -_-
مدرسه میگه اجازه مسابقه نمیدم
مام گفتیم تخته رو میبریم
گفت نمیشه
گفتیم ما که میدونیم درد پوله پس میخریم
گفتن باشه
قیمت پرسیدیم
گفتن ۵۵۰ تومن
ولی خب زر میزنن بالایی ۳۰۰ نمیدم بهشون
فقط یه مشکلی هست اونم اینه جا نداریم تخته رو بزاریم :/
وگرنه الانه پیش خودمون بود
اومدم نشستم پایه کامپیوترم زدم بالا اومد دیدم عه ارور داد که چمدونم EES خاموشه و اینا...
اومدم درستش کنم پدر مبارک سر رسید و گفت بده درستش کنم
و زد فن cpu رو شکوند :/
خب پدر من چرا یهو پریدی وسط؟ '_'
الان وسط به بهه و خر تو خری پروژه ها یهو کامپیوتر پرید :/
من اون تو کلی نقشه داشتم آخه -_-
تازه تلگرامم هم توش بود و داشتم با بچه ها قرار میذاشتم برا فردا :/
اه اه اه اه اه
فک کنم ساعتای خونه مسئولین با ما فرق داره
همین حدودا بود پول رسمیو از ریال به تومن تغییر دادن
همین حدودا بود تصمیم گرفتن سمپاد منحل بشه
همین حدودا بود تصمیم گرفتن ششم اجباری شد
و همین حدودا ست که تلگرام فیلتر میشه
خب عشقولا شما خواب ندارید؟ :|
صبح واسه این کاراس دیگه
اینقد 0 عاشقی 0 عاشقی کردین، اینا مجنون شدن :|
مثلا دانشجو!!!