معرفی

اوووووووم.....سلام؛

قوانین....😨
1.شاد باشید.😆
2.شاد باشید.😄
3.شاد باشید.😃
4.نظر یادتونه نره...حتما نظر بدید تا ببینیم چه چیز هایی رو بیشتر دوست دارید.😇
5.با زدن(⬆⬇) نشون بدید چه مطلب هایی رو دوس دارید.😍
6.خوش بگذرونید.😎
7.بازم شاد باشید.😉
۲۱ حرف دوستام :) ۳۱ لایک :)

آخرین امتحان لعنتی

فقط یه نکته

این امتحانو بدم...

بد بختیام شروع میشه😭😭😭😭😭😭

۵ حرف دوستام :) ۶ لایک :)

ویتنام ویتنام ما دارُم می آیُم

اینجا نزاشته بودمش :)

گور بابای این دوروز مونده برگشتم :)

۱۰ حرف دوستام :) ۵ لایک :)

قول

واقعا خسته شدم

به حدی فشار رومه که یه جرقه میخوام برای انفجار...

همین فقط...

توی ادامه پست قبل جا داره بگم خیلیا ازم قول گرفتن نرم منم گفتم میرم اما زود میام...

از اونجایی که مرده و حرفش منم کلا نمیرم :(

امشب ساعت 12 اینطورا میبندم وبمو تا روز 1 اردیبهشت دقیقا 1 ساعت بعد از اتمام المپیاد ریاضی :)

بریم بیایم...

۵ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

پوچی

نمیدونم

شاید بمونم

شاید برم

همیشه به همه میگفتم نرن...

اما الان نمیدونم چه کنم

هیچ حسی نسبت به نوشتن ندارم

هیچی

پوچ پوچ

خیلی سعی کردم...

پستای بلندم رو کوچولو کوچولو کردم که مجبور بشم بازم بنویسم ادامشو اما نمیتونم :(

خسته شدم

ینی کاری نکردم خسته بشما

انگیزه ای برا نوشتن ندارم :(

واقعا نمیدونم چم شده :(

فعلا...

۹ حرف دوستام :) ۴ لایک :)

:)

من تمام پسر های ته ریش دار
و عطر تلخ زن را برای شما کنار گذاشتم
تا با هر لایکشان خود کشی کنید
و هر روز به سر دوست دختر هایشان با آنها دعوا کنید
من دنیای خود را
پسری با چشم های معصوم عاشقش بر گزیدم
همان که
وجودش مایه آرامش
و نبودش مایه اضطراب است
همانی که
جهانم بی او بدون "الف"است
همانی که
با حرف هایش ثانیه به ثانیه
قلبم از شوق بی قرار می تپد
همان که
is typing...
شدنش
هیجان انگیز ترین جمله دنیا برای من است
همان که یک تار مویش
به دنیا می ارزد
همان که
حاکمانه
بر قلبم حاکمیت می کند
حاکم قلب من
فرشته اسمانی من
همه احساس داشته و نداشته من
سپاس باری تعالی را به دلیل وجود ت
دنیای من
روزت
فرخنده باد...
#جانانم
#به_قلم_آر_بانو

۷ حرف دوستام :) ۲ لایک :)

اصفهون نامه2+1

بعد اذان رو گفت و نماز و اینا...

بعدش یه مسابقه گذاشته بودن "طناب کشی"

ماهم که دیدیم انسان های گِردی همراه داریم و اینا...

رفتیم یا علی همرو زدیم رسیدیم فینال...

از اونطرف هم یه تیم اصفهانی با تقلب اومد بالا...

مثلا بازی 5 به 5 رو 8 به 5 میزدن...

اومدن فینال بعدا اونجا با ما مسابقه دادن...

بعد ما کشیدیم داشتیم میبردیم خط وسط هم حاجی بود مثلا [خاک بر فرق سرش بزغاله] بعدا اونم با طناب اومد طرف ما...

یهوویی اصفهانیا شدن 8 نفر :|

بعد این محمد که با ما بود زیر پا کشید به یکیشون اونم افتاد بعد طرف ما هم طنابو ول کردن همزمان داد زدن "تف تو نامردیت حاجی"

بعد مثلا فرض کنید یه پسره نصف من اومد برگشته میگه آقا پسر چرت نگو هیشکی اضافه نشد

-زر نزن عشقم خودت مث گاو داشتی زور میزدی حواست به پشتت نبود

پسره فرار کرد :|

بعد از تیکه بارون کردن حاج آقائه رفتیم نشستیم یه جا

بعد من یهویی تشنه ام شد

بعد خب اینا همه خروس جنگی تنها میرفتم ضایع بود اگه یچیزی میشد به فنا بودم...

با محمد رفتم اونجا یه آبخوری بود وایستاده بودیم اونجا یه لیوان آب بخوریم بعد پسره اومد 20 لیتری کرد زیر آب...

-آقا پسر

+ها؟

-ها نه بله، این گالن برای سیر کردن هفت جد و آبادت بکار میره ها با 2 تا لیوان هم سیر میشی...

گفتم دیگه مردم هم شروع کردن تیکه پرونی انداختیمش رفت...

بعد رسید نفر جلوییه من یه پیر مرده...

با یه قابلمه اومده بود که بابام توش جا میشد :|

درشو وا کرد 5 تا بشقاب و 5 تا لیوان و یه پارچ و قاشق چنگال توش بود...

شروع کرد به شستن :|:|:|:|

-حاجی میخوای همه اینارو بشوری؟

+آره

[یه ذره آب ریخت روم هیچی نگفتم...]

بعد از 2 دیقه

- حاجی یه لیوان بخورم میرما...

+میبینی که دارم میشورم

-بشور بشور

[بازم آب ریخت این دفعه رو هم هیچی نگفتم...]

-ممد بیا واسه سال بعدی 2 تا تریلی بگیریم وسایل خونمونو 24 ام اسفند بیاریم اینجا بشوریم ببریم خونه :|

(خنده حضار)

[این دفعه یه ذره آب ریخت دیگه کفری شدم]

-چته تو ببین دیگه دستتو مارو خیس کردی اه...

[چپ چپ نگاه کرد]

یهو یه دختر تهرونیه برگشت گفت: حاج آقا میخوای شامپو بدم لخت بشی خودتو بشوری؟؟؟؟؟؟

(قهقهه حضار)

[بازم آب ریخت یه ذره هم روغن داشت]

-د مردتیکه بکش اون دسته خرو دیگه لباسمو گند زدی توش

*دعوا شد*

نره خر های اون اومدن

بچه های تهرونم اومدن کمک ما...

من که شخصا نزدم کسیو چون واقعا نره خر بودن ولی خب کتکشونم خوردن :))))))))))

تموم شد اومدیم وسایلو جمع کردیم و با سکوت کامل روانه شدیم طرف آکواروم

ادامه دارد

پ.ن:

به خاطر دارا بودن عکس توی پست بعد پدرم در میاد :|

پ.ن2:

فردا میریم میدون تیر از طرف مدرسه من نیم ساعت پیش فهمیدم...

۴ حرف دوستام :) ۳ لایک :)

اصفهون نامه 2

بار و بندیل و جمع کردیم و برگشتیم سمت خونه :)

حدود ساعت 2 و نیم بود شام جاتون خالی تخم خل زدیییییییییییییییییییییممم

اینقد چسبید که نگو :)

بعدشم با محمد و غزاله و مهسا تا صب تخمه خوردیمو حرف زدیم :))))

صبحش پاشدیم بریم 13 بدر خیر سرمون :|

من یه ذره کرم داشتم

صورت دخترا به خاطر تخمه های دیشم جوش زده بود

دادم به اونا و تموم شد میفهمید؟

کرم ضد آفتاب من تموم شد :(

باغ پرندگان میخواستیم بریم اما همه جا رفتیم به جز باغ پرندگان :|

صبحش قرار بود راه بیافتیم که خب ساعت 11 راه افتادیم :|

خرس هم خودتونید...

خلاصه راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم

تو راهمون یه جا بود کارتینگ ...

کوچولو بود ولی با بچه ها میارزیدرفتیم سوار شدیم و گاز و گاز و گاز بعد آسفالتش انگار گاو شخم زده بود :|اصن اعصابم داغون شدا

یه دور از همه جلو بودم دوباره داشتم میرسیدم پشت غزاله

اونم خورد تو لاستیک و یهو نگهبانه پرید وسط راه :|

نمیدونم چجوری ولی ردش کردم...

دورامونو زدیم داشت تموم میشد موقع واسیادن غزاله بازم جلوی من بود :|

ترمز کرد وایساد منم از پشت کوبیدم بهش جفتمونم خندیدیم :)

یهو یارو گفت ای بابا تو هم گند زدی با این رانندگیت به تو گواهینامه ندن خوبه:|

منو میگی...

قاطی نکردم؟

چشمو بستم دهنمو وا کردم :|

به زور بردنم بیرون :|||

[آقا من رو دست فرمونم حساسم با هیشکی هم شوخی ندارم]

گذشت اومدیم رفتیم پارک که ناهارو بخوریمو بریم بگردیم...

انجا اول یدست جرئت حقیقت بازی کردیم...

خیلی خوب بود تا جایی که نوبت من شد

اصلا بازی بهم ریخت

گفتم اینا عین آدم حقیقت نمیپرسن آبروم جلو مامان و بابام میره بزار بگم جرئت

اونا هم گفتن برو توی آب :|

و دوباره آب منو برد :|

خیلی نامردن میدونم ولی منم تلافی کردم...

جرعت به مهسا گفتم صبح از خواب پاشدی یه عکس میندازم ازت همون جوری خواب آلو تا یه هفته بمونه پروفایلت

به غزاله گفتم بره عمامه حاجی اونجارو بزاره سرش اونم عکس بگیره بذاره هم پروش هم اینستا

محمد رو هم انداختم تو آب...

تا اونا باشن منو خیس نکنن

(ادامه داره :))

۹ حرف دوستام :) ۳ لایک :)

نکته ای

‏قدر نداشته‌هاتون هم بدونید، خیلی چیزها رو فقط وقتی نداریشون قشنگن.

۹ حرف دوستام :) ۷ لایک :)

شما بگید

آقا من تشخیص دونم خرابه...

میشه شما ها تفاوت این دوتا قالبو بگید؟

۱۰ حرف دوستام :) ۷ لایک :)

اصفهون نامه :|

آقا بنده به شخصه میگم توی این مدت کوتاه به گند ترین آدم های روی زمین برخوردم :|

کاری ندارم هر شهری خوب و بد داره ها شایدم من فقط با بد هاش طرف بودم ولی در کل به جز اعصاب خوردی هیچ چیز دیگه ای نداشت برامون...

همون روز اول ساعت 9 رسیدیم اصفهان (از ساعت 6 صبح راه افتاده بودیم با دلنگ دلنگ میرفتیم) و یه چیزیو فهمیدیم که اگر لهجت اصفهانی نباشه میفرستنت بر و بیابون :|

با هر زور و زحمت ساعت 12 آپارتمانو پیدا کردیم رفتیم توش...

حتی وسایل رو هم خالی نکردیم با 6 تا پتو و 4 تا بالش رفتیم بالا گرفتیم خوابیدیم فقط...

حدود ساعت 1 بود زنگو زدن از خواب پریدیم :|

رفتیم میگیم چیه؟

میگه چقد سر صدا دارید خسبیدیما :|:|:|:|:|:|:| (سر سوزنی وجود نداشت بیاد دم در رفته بود از پایین زنگ کوچه رو زده بود)

+بگیر بخواب مرد مومن مارو بیدار کردی میگی بگیرید بخوابید؟

-سر و صداتون نمیزاره ما بخوابیم(:|:|:|:|:|:|)

+با کی کار داری حاجی؟

-با تو

+اولا تو نه شما...دوما برو ورتو گم کن بگیر بکپ بذار بخوابیم

[یارو رفت و تو این 5 روز خبری نبود ازش :|]

گذشت رسید روز دوم

صبح از خواب پاشدیم منتظر اکیپ دوممون بودیم که به خاطر اونا پاشدم رفتم اصفهان :))))

حدود ساعت 7 صبح رسیدن و از اون موقع مسافرتمون شروع شد :))))))))))

پاشدیم رفتیم میدون نقش جهان :)

[اول از همه بگم 2 تا پسر بودیم اسم جفتمونم محمد بود....2 تا بچه یکیش داداش من یکیش هم یکی دیگه(طاها و ابوالفضل) 2 تا هم دختر بودن غزاله و مهسا :|]

منو محمد پیاده شدیم جا پارک نگه داریم که اینا نیومدن بعد از یه ربع زنگ زدن جا پیدا کردن دیگه نمیخواد ما دم پارکینگ وایسیم -______-

راه افتادیم رفتیم نقش جهان که خب اونا نرسیده بودن هنوز توی ترافیک گیر کرده بودن :|

ماهم گشتیم و حال کردیم :)

بستنی هم دو نفره زدیم بر بدن تا اونا بیان...

اونا هم اومدن زرتی رفتن تو بازار  ماهم رفتیم والیبال بازی کردیم :)))))

بعدش رفتیم بازار و در کمال ناباوری 100 هزار تومن عروسک خریدم برا مامانم :|

روز مادرو نتونستم بگیرم الان پرداخت کردم :|:|:|:|:|

رسما مسافرت از دماغم اومد :|

بعدش رفتیم 33 پل :)

اوجا کلی عکس انداختم

از خودم

از محمد

از بچه ها

از دخترا

از همه

کیف داد

خیلی هم کیف داشت میداد....تا وقتی که افتادم تو آب :|

یه بچه مزخرف اومد تنه زد...

گوشی غزاله هم دستم بود افتادم تو آب...

بعد فکر کن پسره داشت فرار میکرد اینا گرفتن پسررو و هیشکی حواسش به من نیست :|:|:|:|:|

آخر سر خودم با یه بد بختی اومدم بیرون دیدم دعوا شده چجووووووووووووووووووووووووووووووووورم

اونا گله ای بودنفکر کردن مثلا ما یه خونواده تنهاییم نمیدونستن دیگه ما هم گله ایم :|

2 تا آدم گرد باهامون بودن...

واقعا هم گنده بودن

یه نفرم خیلی دراز بود :|

سیرک عجایبی بودیم برای خودمون

دعوا تموم شد بالاخره و توجه به من جلب شد...

هیشکی هیچیش نشده بود :))))

ادامه دارد ...

۳ حرف دوستام :) ۱ لایک :)
:)طراح قالب : داداش عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان