نوشته های یه ذهن خط خطی

مینویسم،مینویسم،مینویسم...بدون اینکه بدونم چرا و چجوری فقط مینویسم..مینویسم،مینویسم...انقدر مینویسم تا دنیا بماند و نوشته های من
نوشته های یه ذهن خط خطی

نوشته های یه ذهن خط خطی


مینویسم،مینویسم،مینویسم...بدون اینکه بدونم چرا و چجوری فقط مینویسم..مینویسم،مینویسم...انقدر مینویسم تا دنیا بماند و نوشته های من


ایناستاغارام:
_.dark.mh._
----------------------------------------
شاید به قول معلممون یه المپیادی بد بخت، به حقیقت یه کله خراب D:
----------------------------------------
میجنگم.
بردم، میسازم.
باختم، ساخته میشم.
----------------------------------------
به رهایی یک رویا و به ایستایی یک واقعیت
----------------------------------------
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

آخرین نظرات
  • ۳۱ شهریور ۹۷، ۱۳:۰۹ - ناشناس
    😯😑😑
نویسندگان

۸۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۵
  • ۰

11:11

ساعت 11:11 ولی من بیخوابی تو سرمه...

  • πv=n®t
  • ۲
  • ۰

شبتون پر از فراموشی...

  • πv=n®t
  • ۱
  • ۰

اربعین نوشت...

اینقد خوشم میاد صبحونه حلیم میدن^___^

صبح بعد از نوش جون کردن حلیم رفتیم امامزاده حسن که از اونجا بریم...

بعد تو راه هی میخوردیم...فقط میخوردیم.خیلی خوب بود...

دمام زنا اصن عشقن بخدا دل میرود ز دستم...

هیچی دیگه هی پیاده میرفتیم و گم میشدیم و دوباره پیدا میشدیم...

خیلی از دوستای قدیمیم رو دیدم...

ولی یه نفرو نباید میدیدم ولی اومده بود...

بار ها هم دیدمش...

اصلا روزم خراب شد...

کل روزم به فکرش بودم...

لعنت به کسی که یهوویی ظاهر شود...

پ.ن:

#شاید_کسی_نخواد_ببینتتان_خودتان_را_در_چش_و_چال_او_فرو_نکنید.

  • πv=n®t
  • ۴
  • ۰

سلام...

صبحتون حسینی...

فقط بخاطر جاموندن...

  • πv=n®t
  • ۲
  • ۰

پاسپورت

امروز پاسپورت بابام و مامانم اومد...

اونوقت سهم من پیاده روی تا شهر ری و حرف شاه عبدالعظیمه...

آقا من کربلا میخوام...چجوری بگم آخه؟

#جامانده_ام

  • πv=n®t
  • ۲
  • ۰

عاشق تموم معلم های با جنبه ام...

امروز نیومد سر کلاس...

زنگ تفریح زنگ زدم بهش گفتم آقا چرا نیومدید؟

گفت میومدم حتما باهاتون برخورد میکردم امروزو نیومدم که ان شاءالله تا هفته بعد اعصابم آروم بشه بیام...

ناموسا عاشق معلم های خوبم...

#عشق_منی_سوری

#عاشقتم_معلم_فیزیک_من

پ.ن:سوری همونیه که فوشش دادیم...

  • πv=n®t
  • ۲
  • ۰

چرا خدایا؟

فردا اربعینه ها...

چهل روز گذشت...

  • πv=n®t
  • ۱
  • ۰

یا همه

بد بخت شدم رفت...

یه نفر اومد تو گروه مدرسه مون...

اصل نمیداد...

بعد کلی فوشش دادیم...

شخصا به رگبار بسته بودم...

بعدا الان فهمیدیم معلم فیزیکمونه....

یا امازاده بیژن...

یا امامزاده معصوم...

یا امام زاده حسن...

یا خدا...

فردا بمیره نیاد مدرسه...

#کم_فوش_بدیم...

  • πv=n®t
  • ۰
  • ۰

بالاخره وقت شد بنویسمش...

دوشنبه بالاخره بعد از کلی انتظار زنگ آخر خورد و مسخره بازی ها شروع شد...

یه کیسه زباله برداشتیم توشو پر پنبه و کاغذ و غیره کردیم اون وسط توپو گذاشتیم...بعد گذاشتیم توی جعبه...

آقا از مدرسه اومدیم بیرون...روی گوگل مپ زده فاصله خونه ما تا مدرسه حدود 5 کیلومتر فاصله است...

این 5 کیلومتر رو هی میگفتیم "لا اله الا لله" حدود 7,8 نفر هم افتاده بودن دنبالمون فک میکردن واقعیه...رسیدیم خونه طبق یه حرکت نمادین توپو از پشتبوم خونه مون با تمام وسایل توی کیسه پرت کردیم پایین....افتاد تو حیاط همسایه بغلی -_____-

بعد نفری یه لیوان آب دادم با کیک تی تاپ انداختمشون بیرون...

پ.ن:فردا 5 تا امتحان دارم وقت نشد با جزئیات بنویسم...بعدا کامل میشه...

  • πv=n®t
  • ۰
  • ۰

صبح

سلام...

صبحتون بدون خواب...

  • πv=n®t